رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه شصت و نهم .... رادین چهار ساله ما

1394/3/3 2:35
نویسنده : مامانی
478 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر گل پسر عزیزمممممم

رادین جون اول از همه یه معذرت خواهی بزرگ بهت بدهکارم. آخه عزیزم یه مدت خیلی طولانیه نتونستم به وبلاگت سر بزنم و از خاطراتت بنویسم. هزار ماشاله بزرگتر شدی و خیلی دوست داری که باهامون بازی کنی و یا ببریمت واسه گردش بیرون. منم متاسفانه تنبلی کردم و الان که در خواب شیرین به سر میبری گفتم وبلاگت رو آپدیت کنم.

رادین عزیزم الان که این نامه رو مینویسم شما 4 سال و 28 روز سن داری. دیگه ماشاله با یه گل پسر عاقل و فهمیده طرف شدیم که خیلی هم ماشاله خوب صحبت میکنه و کلی شیرین زبونی. زمانی که آخرین نامه رو برات نوشتم ما تو خونه سابقمون بودیم که شما اسما به خونه طبقه پنجم ازش یاد میکنی. حدود شش ماه پیش من و بابایی تصمیم گرفتیم که از اون ساختمون بلند شیم. اخه عزیزم شما حسابی به خونه بابابزرگ عادت کرده بودی و هر بار که از بیرون میومدیم دوان دوان میرفتی سمت خونه بابابزرگ و معمولا تا دیروقت هم اونجا بودی. ما هم دنبالت میومدیم شما حسابی جیغ و داد میکردی و دوست نداشتی بیایی خونه. از طرفی مامان بزرگ هم خوب خسته و متاسفانه دچار مشکل کمردرد و پادرد هستن . خلاصه تصمیم بر این شد که واسه مدتی بیایم خونه خاله جون بنشینیم و الان شما در هفته دو بار میری خونه بابابزرگ و حسابی بهت خوش میگذره.

رادین جونم چند ماه پیش هم آقای دکتر ترجیح دادن که شما از عینک استفاده کنی. یکی دو ماه اول یکم بدقلقی میکردی و مدام عینک رو پرت میکردی به اطراف ولی بعدا خوشبختانه بهش عادت کردی و میگی عینک میزنم میشم آقای مهندس. الهی قربونت برم من

راستی حدود 5 ماه پیش که اومدیم به منزل جدید تصمیم گرفتیم که دیگه مهد بری چون دیگه حس کردیم برات مفیده که بیشتر در اجتماع باشی و دوستانی برای خودت داشته باشی. چون هنوز هم خیلی به اینکه با بچه ها همبازی باشی علاقه ای نشون نمیدی و ترجیح میدی با بزرگترها رابطه داشته باشی. اولین مهدی که رفتی اسمش پارسیان بود. خوب همونطور که توقعش رو داشتم هفته های اول اصلا ازم جدا نمیشدی و هر دو با هم میرفتیم مهد و من اونجا مینشستم. بعد از حدود یکماه بعد از دو سه روز گریه کردن واسه زمانی که من از مهد بیرون میومدم ولی به اونجا عادت کرده بودی و دیگه سعی میکردی وارد کلاس بشی. ولی بعد از گذشت مدتی حس کردم آموزش خاصی واسه شما ندارن و بیشتر جنبه پیش دبستانی داره. به همین علت تصمیم گرفتیم مهدتون رو عوض کنی. دومین مهدی که رفتی اسمش هدایت نوین بود. اونجا محیطش خیلی خوب بود. واسه روز اولی که دوباره به این مهد رفتیم شما دوباره تو بغل من شروع کرده بودی به گریه کردن ولی چون مهد خوشبختانه دوربین مدار بسته داشت شما شروع کردی به دیدن کلاسی که قرار بود بری و دیدی که خاله گلاره با دوستانت دارن کاردستی درست میکنن. همونجا تمایل نشون دادی که بدون من وارد کلاس بشی و من و بابایی هم کلی خوشحال شدیم که گل پسرمون به این مهد سریع انس گرفت.

صبحها با بابایی میبردیمت به مهد و بعدازظهر بعد از ناهار خودم میومدم دنبالت . به خاله گلاره هم علاقه پیدا کرده بودی ولی خوب متاسفانه مشکل همیشگی مهد دوباره شما رو درگیر کرد و اون بیماریهای مکرر بود. چون زمانی هم که میرفتی فصل زمستون بود آقای دکتر گفتن که بهتره دیگه نرید تا فصل بهار.

الان هم بیشتر دیگه دارم سعی میکنم واست یه کلاس مفید پیدا کنم مثل کلاس زبان یا موسیقی. انشاله بتونیم سریع اینکار رو انجام بدیم.

از طرفی متاسفانه خیلی اهل بازی با تبلت شدی. راستش خودمون علاقه ای نداشتیم که از این سن شما بخوای با تبلت بازی کنی ولی چون تو دست بچه های اطرافیان زیاد میدیدی دوست داشتی که داشته باشی و من و بابایی واسه روز تولدت یه تبلت برات خریدیم و حسابی سورپرایز شدی. آخه روز قبل از تولدت که رفته بودیم خیابان جمهوری واسه خرید تبلت من سعی کردم شما رو از بابا دور کنم تا بابایی تبلتت رو بخره و شما خبر دار نشی. خلاصه بابا جون پنهانی خرید کرد و فرداش کادو کردیم. تو جشن هم وقتی دستت دادیم خودت با ذوق شروع کردی به باز کردن کادو و کلی هیجان زده شدی زمانی که دیدیش. ولی کاش میشد زمان بازی باهاش محدود میشد چون به شدت نگران چشمت هم هستیم عزیز دلم.

راستی از کادو گرفتن هم خیلی خوشت میاد. اخه واسه اولین مهدی که رفتی خود ما و همینطور خاله جون و مامان بزرگ بهت قول دادیم که کادوی خوب برات بگیریم و زمانی که کادو رو میگرفتی خیلی خوشت میومد و با ذوق بازشون میکردی . الان هم یهو هوس میکنی و میگی واسم کادو چی خریدید !

از رفتن به پارکها و فروشگاههای بزرگ خیلی خوشت میاد. یه علاقه ای خیلی شدیدت به فروشگاه هایپراستار هست. عاشق به قول خودت H هایپر استار هستی. وقتی میریم واسه خرید حتی سبد خریدت باید این آرم H رو حتما داشته باشه. به قدری علاقه داری که بابا ازم خواسته زمانی که سوار این سبدهای خرید هستی ازت عکس بگیرم تا زمانی که بزرگ شدی بدونی که خیلی علاقه داشتی.

اعداد رو تا بیست خیلی خوب میشمری و همینطور اعداد  انگلیسی رو. رنگها رو همشون رو میشناسی. چند تا شعر هم یاد گرفتی مثل یه توپ دارم قلقلیه معروف. آهوی دارم خوشگله. خونه مادربزرگه. آهنگ میخوام برم به تهران اندی. اشکال رو باز خیلی خوب بلدی. الان هم با آبرنگت سرگرم میشی . نقاشی کشیدنت هم خیلی بهتر شده و میتونی عکس یه انسان رو بکشی و اعضا صورت رو بکشی.

راستی اوایل اردیبهشت هم همراه خاله و عروس خاله به شمال رفتیم. شما هم علاقه زیادی به خاله سارا داری و اونجا همش دوست داشتی پیش خاله باشی و مدام تو ماشینشون باشی. تحملت خوشبختانه زیاد شده واسه ماشین نشستن و به عشق سوار شدن به تله کابین حسابی صبوری کردی.از جای که جاده چالوس بسیار ترافیک بود به سمت رشت رفتیم و یک شبش در لاهیجان بودیم و تله کابین لاهیجان روسوار شدی .

انشاله در اولین فرصت چند تا از عکسهات رو هم اضافه میکنم و اگه دوباره نوشته ای به خاطرم اومد حتما ثبت میکنم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)